از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هفتاد و نهم :
دستش را روی دست علی گذاشت. در دل ممنون او بود. کوتاه آمدن فرانک را به این تعبیر میکرد که از عطا خوشش آمده و بالاخره خواهند توانست سر او را همانطوری که مصلحتشان است بند کنند.
عطا و فرانک از پلهها بالا رفتند. فرانک در یکی از اتاقها را باز کرد و با سر به عطا بفرما زد. عطا بدون تعارف وارد اتاق شد. اتاق نسبتا بزرگ و به هم ریختهای بود. چند تابلو کنار هم روی زمین چیده شده بودند و دو تاب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربونتون❤️
۹ ماه پیشفخری
0خسته نباشی فاطمه بانو عالی بود دست مریزاد رمانت عالیه قلمت مانا ❤❤🌹🌹
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی دوست عزیز.❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی دوست عزیز.❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشهدی
0عالیه خیلی مشتاقم بقیه رمان رو بخونم❤
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️اشتیاقتونم قشنگه.
۱۱ ماه پیشم.ر
1الحق ژن عطا تو فرانک پیداشده😅
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍😅❤️
۱۱ ماه پیشصدف
1ممنون🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشصدف
2روند داستان عالیه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
محبت دارید.❤️❤️
۱۱ ماه پیشفاطیما
4فرانک مچ گیر و باهوش کی بودی تو😂😍
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بالاخره باید یکی باشه که سرش زیر برف نیست. طفلی فرحناز که سر پا خوابیده.😉
۱۱ ماه پیشمریم
4از فرانک خیلی خوشم میاد باحاله اصلنم تعجب نکرد که گفت من پسر عبادم ببینیم چی پیش میاد درادامه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فرانک خیلی گله.
۱۱ ماه پیشآریادخت
7چی میشه بهمن عاشق فرانک بشه عطا تلافی اذیتای خودشو ترانه رو سرش بیاره 😭😭🤣🤣🤣 وای منتظرم گند علیی دراد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیلی خوب بهونهای دست بهمن میافته.😁😅
۱۱ ماه پیشراز
7فرانکو عشقه حاج عباد رو خوب شناخته
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0راضیه،راضی دمتون گرم همینطورپیش بریدخوشم اومده